محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5065
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وارد شدم و به جايى ايستادم كه به آنها چنان وانمايم كه منصور با من سخن مىكند ، آنگاه برون شدم و گفتم : « به منت خداى ، امير مؤمنان بهى يافت . به شما سلام مىگويد و مىگويد : دوست دارم كه خدا كارتان را مؤكد دارد و دشمنتان را سركوب كند و دوستتان را خرسند كند . دوست دارم بيعت ابو عبد الله مهدى را تجديد كنيد ، تا دشمنى يا سركشى در شما طمع نبندد . » گويد : همگان گفتند : « خدا امير مؤمنان را قرين توفيق بدارد ، ما به اين كار بيشتر شتاب داريم . » هيثم بن عدى گويد : ربيع به درون رفت و بايستاد و پيش آنها باز گشت و گفت براى بيعت بياييد . و هيچكس از خواص و نزديكان و سران حاضر نبود كه براى مهدى بيعت نكرد . آنگاه ربيع به درون رفت و گريان و گريبان دريده برون شد كه به سر خويش مىزد . يكى از حاضران گفت : « واى من بر تو ! اى بچه بز » گويد : منظورش ربيع بود كه مادرش به هنگامى كه او را شير مىداده بود مرده بود و بزى او را شير داده بود . گويد : براى منصور يكصد قبر بكندند و در هر كدام چيزى به خاك كردند تا كسان ، محل قبر وى را ندانند و از بيم مردم او را در گورى ديگر نهادند . گويد : قبور خليفگان بنى عباس چنين است و قبر هيچكدامشان معلوم نيست . گويد : مهدى خبر يافت و چون ربيع به نزد وى رفت به دو گفت : « اى برده ! شكوه امير مؤمنان مانعت نبود كه با وى چنان كردى . » گويد : به قولى ، او را تازيانه زد . اما اين درست نيست . گويد : كسى كه در سفر حج منصور حضور داشته گويد : صالح بن منصور را ديدم كه همراه پدرش بود ، كسان نيز با وى بودند ، موسى بن مهدى جزو دنبالگان بود . وقتى كسان باز مىگشتند پشت سر موسى بودند ، صالح نيز با وى بود .